زخم های بی دوا

1396/08/19 ساعت 17:15

گوشیم زنگ میخوره در کمال تعجب آشناترین شماره رو می بینم

بدون توجه به شلوغ و خلوت بودن دور برم جواب میدم,

 گرم برخورد میکنه 

اولین سوالی که بعد احوالپرسی می پرسه

فاطمه تو چرا انقدر خودتُ اذیت میکنی؟ چرا انقدر روحتُ آزار میدی؟ 

 

پرسیدم منظورت چیه

میگه تازه رسیدم خونه در کمال تعجب دیدم 432 تماس دارم ازت, اس ام اس هایی که فرستادی به کنار, تلگرام هنوز مونده چک کنم

با خونسردی تمام میگه گوشیم خونه بوده و بعد 5-6 روز اینو باید بگه 

خوشحال بود کارش اوکی شده بود میگه اگه نمی رفتم زندگی خواهرم به هم می ریخت

یادمه گفته بود خواهرش تو روزهای سخت یک احوالی ازش نپرسیده

جالب تر این که بخاطر شغلش اون رو مقصر ماجرای پیش اومده بدونن دیگه آخرشه

خداروشکر که این وسط انصاف رو رعایت کرد و گفت تو این هیاهو یک نفر بود که خیلی بی گناه عذاب کشید یکی بود که تمام زندگیشو گرو گذاشت و اعتمادش رو داد و در کمال بی گناهی بدترین زجرهارو کشید 

پرسید به نظرت کیه اون شخص؟

بهش میگم جواب سوالت واضحه 

میگه آشناییمون خیلی جالب بود

میگم مسخره ترین بود به نوع خودش


+ما دلمون دریاست و صبرمون زیاده

+ لعنت به این پوست کلفتی

نظرات (2)
1396/08/21 ساعت 16:59
یکم خشونت گاهی وقتها لازمه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عرضه خشونتم هم ندارم
1396/08/19 ساعت 17:54
پوست کلفتی رو خوب گفتی .....
.
.
.
جمعه خوبه اگ دلت گیر نباشه ..
دل گیر نباش ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گیر که چه عرض کنم چهل گیر نباشه خوبه
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.