اولین روز آذر

1396/09/02 ساعت 00:00

امروز غروب رفتیم ملاقات یکی از فامیلا بیمارستان, برگشتنی من و خواهرجان سر خیابون پیاده شدیم تا سر بزنیم چندتا بنگاه و بریم کافی شاپ

بنگاه اولی که رفتیم قیمت ها رو خیلی بالا گفت, حدود نیم ساعتی مارو به حرف واداشتن   

یک آقایی بود بازنشسته راهنمایی رانندگی کل فحش نثار مسئولین کرد که تو با این همه درسی که خوندی هنوز بیکاری و کسی برات کاری نکرده و این صحبت ها 

در آخرش داشتیم از خنده ی محبوس شده منفجر میشدیم که به خواهرم گفتم بلند شیم بریم

رفتیم کافی شاپ بسی شلوغ بود ولی جای دنج ما یعنی دقیق کنار پنجره رو به خیابون خالی بود سر جامون نشستیم و یک گارسون شیک و پیک اومد منو داد دستمون و من هات چاکلت و خواهرجان طبق معمول شیرعسل سفارش دادیم.

انقدر لیوانش بزرگ بود با بدبختی خوردم 

بوی سیگار با ادکلن تلخ آقایون کافه مخلوط شده بود و در کل بوی دلپذیری داشت 

بچه رو گرفتم بغلم خداروشکر با ماشین هایی که از تو خیابون رد میشدن سرگرم شد و این بار گریه نکرد.

بعد کافی شاپ رفتیم یه بنگاه دیگه یک مورد خوب معرفی کرد با صاحب خونه تماس گرفتم و رفتیم درب منزل دو تا خانم مسن تو واحد روبرویی زندگی میکردن خیلی مهربون به نظر می اومدن

خونه ی خوبی بری یک نفر زیادی هم بود قیمت و موقعیتشم مناسب بود فقط پله های سختی داشت که اذیت کننده بود 

بعدش با بنگاه هماهنگ کردم که این مورد رو نپسندیم و پیگیر یه مورد دیگه باشه.

فردا هم ان شاالله به همراه خواهرجان اینا میریم شهرمون 

نظرات (1)
1396/09/02 ساعت 14:07
ایشالا یه خونه خوب پیدا کنی دوست جونم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربونت برم عزیزم
ان شاالله
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.