از آن شب هایی
که نه خواب به سراغ آدم می آید
و نه آرامش دلت را فرا می گیرد
و نه نجوای خداوندی آرامت می کند
دلت فقط سکوت می خواهد
و یک استکان چایِ داغ
دود می خواهد از جنس تنباکو و سیگار
سنتوری که بنوازی اش هم سویِ غم هایت
و پنجره ای که پرده هایش را کنار بزنی
و از پشت شیشه های بخار گرفته یِ پاییز
به مهتابِ فخرفروش نگاه کنی
یک گلیمی که ترا به دور دست ها بکشاند
به خاطرات گذشتگانت که از زبان پدری شنیده ای
و یک حس زیبای اصالت فضای خانه ات را بگیرد
حسی به اصالت زن های کهن
پ.ن:
1. تمام کلماتم ضعیف شدند.
2. کاش پاییزی که نود و شش را یدک می کشد حداقل متعلق به 1300 نبود, کاش هم نسل 1200 خورشیدی بودم.
بی ربط نوشت: حالم اصلا خوب نیست باز بیهوشی اومده سراغم بازم چشمام حالت عادی ندارن تپش قلبم بالاست خونریزی از دماغ هم دوباره یادش افتاده سری بهم بزنه
تا حد مرگ ضعف دارم
خدایا همه ی مریضارو شفا بده منم از این دنیا ببر ازت خواهش میکنم
چه عکس قشنگی....
توروخدا نارحت نباش.....
قربونت برم عزیزم



انشالله که خدا نگاه ویژه ای بهتون بندازه ..
ممنونم دوست خوبم