حس می کنم شدیدا از خودم عقب افتاده ام, از خودی که قرار بود باشه و نیست, از آرزوهایی که قرار بود در این روزها رنگ گرفته باشه و دیگر مرده ای بیش نیستند.
روزهایی هستند که ناخودآگاه حرکت انسان حالت ایستایی پیدا می کند و به نقطه ای می رسیم که نمی دانیم چه کنیم گیج می شویم حتی تصمیم گرفتن هم غیر ممکن می شود, فقط دوست داریم که بگذرند و عبور کنند.
این روزها اصلا نمی دانم چه می خواهم و چه نمی خواهم, چه خوب است و چه بد, چه درست است و چه نادرست
زندگی به این سبک را نمی پسندم و نتیجه اش فقط رنج است و رنج
فردا به مهمانی پاییز می روم
خودم تنها
به یاد تمام پاییزهایی که در تنهایی گذشت
به سلامتی
خودم
خدا
و تمام ناجوانمردان روزگار
که درس دادند به من
این بار قرمزترین انار برای دیگران
این بار با تمام افتادگی
خدا را طالبم و بس
در همان مجلس فردا
اصلا با این نظریاتی که میگن اگر مدام جملات مثبت رو تکرار کنی حالت خوب میشه و موفق میشی و غیره موافق نبوده و نیستم.
بخش عظیمی از کتب غیر درسیم مربوط به مباحث موفقیت و روانشناسیه
به نظرم مزخرفترین چیزیه که داخل این کتب دیدم مگر میشه خودمون رو گول بزنیم
از طرفی به انرژی های اطراف شدید معتقدم مخصوصا به انرژی افراد بدتر از همه نوع منفی ش
ادامه مطلب ...خانه یِ تنهایی من محکم بود
و تو با آمدنت معجزه آسا خرابش کردی

آمدنت زلزله بارانم کرد
و دلم سخت تپید
و خدایی که از این پنجره
پلکِ ما را به تماشا می زد
خود شاهدِ طوفانِ وجودم گردید
ادامه مطلب ...دلم باران می خواهد
بدون چتر و بارانی
پر از برق آسمان اندر نگاه عابران خیس
دلم باران می خواهد
از جنس پاییزی
به همراه وزیدن های باد
به همراه طوفان ها
و تکان های تند و پی در پی
به دامن های دختران شهر
و ریزش های برگ و قطره های آب
